این ماه مهر، چه ماه عجیبى است

 |  نوشته شده توسط : منصور عليمرادى

عجیب حال و هوایی دارد این اوایل پاییز،بخصوص برای من بیابانی آدم، که هی دم به ساعت دلم گیر پشته های چاهیدر است.به نظر من آدمیزاده،اگر بیابانی آدم باشد، کارش تمام است، هیچ جا قرار ندارد، مدام دلش گیر فراخنای دشت و دار و درخت بیابانی است.این را هم در کرانه های هوشربای خزر فهمیدم و هم در ساحل دریای مرمره.برای بیابانی آدم،هیچ کجا بیابان و دشت خدا نمی شود.
بنده ی دعاگو،که نیمی کوه نشینم و نیمی بیابانگرد، نیمی سنگ کوهم و نیمی ریگ دشت، و میراث دار مرده ریگ هر دو قوم و اقلیمم، از پس اینهمه عمر فهمیدم که دشت را جادویی دیگر است،جادویی که عین سایه ی آدمی،آش کشک خاله است، بد یا خوب،بیخ ریشت هست که هست تا دم مرگ.
آن وقت ها اما جهان طور دیگری بود،این ماه، ماه عسل بود،کهورها و کنارها سبز بودند و از هر سه چهار درخت، حتما یکی شان عسل داشت.دشت های “چاهیدر” که زادگاه این درویش دعاگو است،از هر طرف هی پهن می شدند تا دوردست غبار، در کشاله ی تپه ها همیشه آهویی می چرید و شب ها در جاده ای خاکی که از گردنه ی تپه های چاهیدر به سمت موتور پمپ “علی سیف الله” می رفت، در نور موتورسیکلت های ایژ خرگوشی به دیدار می آمد که عمده ی خلایق را برای یک بار هم که شده فریب داده بود و ترسانده بود، می افتاد توی نور موتور و موتورسواران را به دنبال خودش می کشید تا لب پرتگاه ها…
اولین لیکویی را که به یادم
مانده،در همین گردنه شنیدم در نیمه شبی تاریک که با پدرم از آبادی “محمد خدامراد” میامدیم،نصفه های شب بود،من هنوز مدرسه نمی رفتم،پدرم کیفش کوک بود! خلاصه پشت موتورسیکلت ایژ،سرخوشانه لیکو می خواند و هنوز یکی از بیت ها به یادم هست که:
خدا، خداین
دنیای بی بفاین

چند خانوار از تیره ی “محمدخدامراد”،پادامنه ی تپه های آبگرم می نشستند، رمه دار بودند و کپر داشتند و مثل اکثر رودباری های مالدار، بزهای شان تالی(مویین) بود تا کرکی و عمده ی مالشان میش.پیرزنی بود فامیل پدرم به غایت مهربان و اهل سلیقه،( رودباری های قدیم زیبایی غریبی داشتند.) خدا رحمتش کند،اسمش را فراموش کرده ام،”ملحاتون”، روزخاتون”، یک همچین چیزی.”مراد” پسر محمد خدامراد نی غریبی می زد. برادر ناتنی هم داشت به اسم “علی محمد خدامرا”،که به طمع دو کیلو تریاک و دو برنو،جوانی را از همان اطراف در تپه های آبگرم کشت و همانجا زیر ریگ دفن کرد.رد زدند، کاشف به عمل آمد که کار کار علی است! بعدها بلوچ های سمت ناحیه ی “سگین” به تلافی در نیمه شبی، همان کتوکی را که ما می نشستیم و مراد محمد خدامراد نی میزد و پدرم محمود قلیانی می کشید!،محاصره کردند و علی را کشتند.جای عجیبی بود،وسط تپه های خشک،مرغزاری بود و چند چشمه آبگرم، قدرت خدا.
بالاتر از تپه های آبگرم واحه ای بود به اسم “مکینو”، دره ای کم عرض و باریک با چند نخل و یک چشمه آب و چندکپر روی تپه که مال “گلمحمه کلاسک”(گلمحمد) و اینها بودند.ما گاهی میهمانشان می شدیم، همانطور که آنها میهمان ما گاهی.گلمحمه کلاسک آدم عجیبی بود،یک چشمش کور بود،بعدها متواری شد و در تیراندازی و کار خراب کردن استاد بود.قنداق تفنگش را با پوست آهویی کاور کرده بود، هنوز یادم هست! زنی هم از فامیل های دور مادری من-مردم کوه نشین- گرفته بود که به زبان اهل رودبار حرف می زد و لهجه ی مردم کوهستان را بوسیده بود و گذاشته بود کنار. مکینو، کفتاری هم داشت که در افواه حکایت های بسیاری در مورد کارهای عجیبش شایع بود.
از بالای دشت موتورپمپ علی سیف الله،دره ی “کاوارو” شروع می شد که ادامه می یافت تا ریشه ی کوه “سورو” و پادامنه ی قلعه ی عجیب “شهیدان”(همان قلعه ای که در مجموعه داستان سینیور آمده). دره ای بود با انبوه درختان گز که “مراد دادی” و وارث” بختیار غمگذار” در آن حدود می نشستند،عشایر رودباری که سیاه چادر داشتند به شیوه ی سیاه چادرهای بلوچ مردم، و من فضای آبادی “فقیرمحمد” در “تاریک ماه” را از آنجا گرفته ام. “امیر بختیار” در بستن فال نخی استاد بود و “میرداد بختیار” در بستن دروغ،.میرداد، دروغ های افسانه ای می گفت و خلاق ترین و حیرت آورترین داستان پردازی بود که به عمرم دیده ام،اگر سواد داشت غوغا می کرد در نویسندگی، خودش هم همیشه قهرمان قصه هایش بود.بعدها در منطقه ی “مجتمع رودبار” چاه آب زدند و شدند کشاورز، فضای آبادی میرجان در تاریک ماه قدری به آبادی آنها شباهت دارد.
بگذریم! الان سال هاست که نمی دانم باغ علی سیف الله، از پس خشکسالی بی امان سالهای اخیر در آن برهوت هنوز به جا است ؟ وارث محمدخدامراد به کجا ساکن ان شده اند و چه می کنند، واحه ی مکینو هنوز نخل ها و چشمه اش را دارد؟ گلمحمه کلاسک هنوز زنده هست؟ اگر هست هنوز شیطنت و کار خرابی می کند؟ تیره ی امیر بختیار، زمستانها را به دره ی کاوارو میروند پی علفچر؟ کاوارو هنوز آب دارد؟آهویی هنوز به دشت ها مانده؟خرگوش چاهیدر کسی را در این سالها ترسانده؟ میرداد بختیار زنده است؟هنوز هم آن تخیل عجیب را در بستن دروغ دارد؟
چه ماه عجیبی است،این ماه مهر! چه ماه عجیبی است برای بیابانی مردم!

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >

سایر خبر ها