تاریخ لاکچری!

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

رسانه ها نوشتند: «صف طولانی پشت درهای اتاق عمل برای تاریخ تولد لاکچری ۹۷/۷/۷»
تغار تحلیلگر پاهایش را روی هم انداخته بود و به آینده مبهم می اندیشید.

طنزیماتچی وارد شد، اسکناس یک دلاری را از زیر تغار برداشت و در جیب گذاشت.

تغار را وارونه کرد و روی آن نشست. تغار جستی زد و طنزیماتچی را از حالت تعادل خارج کرد.

طنزیماتچی که انتظار این واکنش را نداشت، با تعجب گفت:«چیه تغار؟ چابک شدی؟»

تغار با عصبانیت گفت:«شما دیگر حق ندارین رفتارهای دون شأن بنده داشته باشین.

چون هر لحظه ممکنه «تغار ناز» به اینجا بیاد. اون وقت من…»

طنزیماتچی وسط حرف تغار پرید و پرسید:«تغار ناز دیگه چیه؟»

تغار با تحکم گفت:«چیه نه، کیه؟ ایشون نامزد من هستن و قراره که با هم ازدواج کنیم.» طنزیماتچی که از حرف های تغار سر در نمی آورد، گفت:«تو و ازدواج؟ توی این ضعیت اقتصادی؟»

تغار گفت:«من هم تا دیروز همین فکر را می کردم. اما از دیروز که حباب سکه و دلار شروع به ترکیدن کرد، نظرم عوض شد.» طنزیماتچی گفت:«یعنی دلار ارزان شد؟» و اسکناس یک دلاری را برداشت و به طرف بازار ارز دوید. چند لحظه بعد تغار ناز وارد شد. تغار تحلیلگر دست هایش را به هوا پراند و با لحن شاعرانه گفت:«از در درآمدی و من از خود برون شدم… خانم تغار ناز»

تغار ناز کشک معطر را در دهانش جا به جا کرد. روبان صورتی را در دست گرفت و گفت:«مِلسی، تغال جون، من همیشه دوس داشتم که شوهَلَم یه شاعل باشه!»

تغار گفت:«البته من شاعر نیستم، تحلیلگرم…» تغار ناز گفت:«حالا هَل چی! اشکال نداله! من همینجولی هم دوسِت دالم.»

تغار گفت:«موافقین راجع به تاریخ عقد با هم صحبت کنیم؟» تغارناز گفت:«۹۸/۸/۸ چه طوره؟» تغار گفت:«مخالفم! خیلی دیره!» تغارناز گفت:«آخه لاکچِلیه! با کلاسه! مخاطب خاصم باهاش موافقه!»

تغار گفت:«البته نظر مخاطب خاص در خصوص مطالب تغار نیوز برای ما مهمه؛ اما زندگی ما نباید تحت تأثیر نظر دیگران باشه!» تغارناز گفت:«می دونم! اما مخاطب خاص سالهاست که با منه! شما نَظَلِ طنزیماتچی لو نمی پُلسی؟»

تغار گفت:«اونو ولش کن! اون نمی تونه تغار نیوز رو اداره کنه. امروز و فردا لغو مجوز میشه.» تغارناز دست بر گونه اش گذاشت و گفت:«خدا ملگم بده. اون وقت شما بیکال میشی؟» تغار با صدایی شبیه به ناله گفت:«نههه. برای من کار هست. خبرگزاری تغار دیلی، تغار تایمز! تا دلت بخواد رسانه هست. فقط تحلیلگر ندارن!»

صدای سوت مخاطب خاص در کریدور تغارنیوز پیچید. تغارناز پرید روی صندلی. مخاطب خاص، گازی به گلابی زد و گفت:«سلام، به به می بینم که با هم تفاهم دارین و پنجره زندگیتون داره رو به افق باز میشه و…» یک دفعه شاهد عینکی از پشت دیوار بیرون پرید و گفت:«هیچ کس حق نداره پنجره زندگیشو رو به افق باز کنه. افق در انحصار بنده است.»

مخاطب خاص گفت:«شاهد جون، حتی اگه اون پنجره مال زندگی تغارجون و تغارناز باشه؟» شاهد عینکی نگاه عمیقی به تغارناز انداخت. تغار تحلیل گر دست به کمر زد و بین تغارناز و شاهد ایستاد. پشت چشم نازک کرد و گفت:«برو عقب ببینم. چشم دریده!» تغارناز دستهایش را در هم قفل کرد و گفت:«تحلیل جون! من به تو افتخار می کنم. از حالا به بعد به تو تکیه می کنم.»

مخاطب خاص گفت:«البته ستون فقرات تغارجون مدتیه که ناراحته. مواظبش باش!» تغارناز گفت:«اشکال نداره. کشکامینوفن بخوره خوب میشه! راستی مخاطب جون! ما تاریخ ازدواجمون رو گذاشتیم ۹۸/۸/۸خوبه؟»

مخاطب خاص گفت:«آره! من ۹۸/۸/۸ دوست دارم. اما کاش یه جوری ازدواج می کردین که تولد بچه تون بشه ۹۸/۸/۸ اون وقت نسل جدید تغار در اون روز لاکچری به دنیا می اومد.» تغار تحلیلگر فریاد زد:«زنده باد مخاطب خاص! مرده باد شاهد عینکی! درود بر تغار ناز! من با این نظر خیلی موافقم!»

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >