رشد طلاق

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

مدیر عامل ستاد دیه گفت: «زندانیان مهریه ظرف سه سال ۲ برابر شده اند.»

رییس سازمان امور اجتماعی کشور گفت: «رشد طلاق متوقف شد.»

تغار؛ این دو خبر را کنار هم گذاشت.

با خود حساب کرد که چه طور می شود، رشد طلاق متوقف شده باشد؛ اما زندانیان مهریه ۲ برابر!

با شمّ تحلیلی فهمید که برخی خانم ها طلاق نگرفته، مهریه می خواهند.

شوهر هم که آه در بساط ندارد. می رود زندان و باقی قضایا.

با خود گفت:«ازدواج هم فایده نداره!» توی همین فکر بود که صدای پاشنه کفش مخاطب خاص را شنید.

مخاطب خاص وارد شد. لبخند معناداری زد و گفت:«سلام بر عالیجناب تغار! امیدوارم حالتون خوبه باشه. ملالی هم نباشه. می دونم که خسته از کار روزانه هستید و فرصت پذیرش ارباب رجوع رو ندارید؛ اما…»

چشم های تغار مثل تیله از حدقه در آمد و پرسید:«خانم مخاطب چرا شما یک دفعه متحول شدین؟»

مخاطب خاص چشمکی زد. لبش را گاز گرفت و آرام گفت:«مهمون واست آوردم.» تغار گفت:«مهمان؟ توی این گرونی؟ شما می دونین که…»

مخاطب خاص دست روی دهانه تغار گذاشت و یواش گفت:«یواش تر تغار جون! شاید از مهمان خوشت بیاد.» و از تغار نیوز بیرون رفت.

بعد از چند لحظه با یک جعبه برگشت. جعبه را روی میز گذاشت. همان طور که زیرچشمی به تغار نگاه می کرد در جعبه را باز کرد.

دست توی جعبه برد و شیء دایره واری را بیرون آورد و روی میز گذاشت. تغار ناله کرد:«این که یک عدد تغاره!» مخاطب خاص انگشتانش را در هم قفل کرد. آرنج هایش را روی میز گذاشت. نوک کفش راستش را به زمین عمود کرد و گفت:«اینم همون قولی که بهتون داده بودم.» تغار گفت:«کدوم قول؟» مخاطب خاص گفت:«وا دیروز دیگه!گفتم واستون یه فکرایی دارم. دوست و همدم و یار و این حرفا»

تغار نگاهی به تغار تازه وارد انداخت. تغار تازه وارد خندید. روبان قرمز دور دهانه اش را توی دست گرفت. تغار با خجالت گفت:«حالتون خوبه؟» تغار تازه وارد گفت:«با اجازه بزرگ ترا مخصوصاً مادر بزرگ مخاطب خاص، بله!»

تغار رو به مخاطب خاص کرد و گفت:«آهان! ایشون تغار مادر بزرگتون هستن؟» مخاطب خاص گفت:«آره!» تغار گفت:«اسمشون چیه؟» تغار تازه وارد، چرخی به ستون فقراتش انداخت و گفت:«تغال ناز!» تغار گفت:«چی ناز؟ تغال؟» مخاطب خاص گفت:«اسمش تغار نازه دیگه! دخترای امروزی به «ر» میگن «ل» فهمیدی تغال جون؟» و دستش را  جلوی دهانش گذاشت و خندید.

تغار بفهمی نفهمی عاشق تغارناز شده بود. اما از مهریه می ترسید. خودش را به جرم ندادن مهریه در سلول تغارهای زندان دید. با خود فکر می کرد که تغار ناز به قاضی می گوید:«جناب قاضی! مگر مهریه عند المطالبه نیست؟ پس چرا این تغار، کشک های مرا بالا کشیده؟ چرا…»

ناگهان صدای مخاطب خاص او را به خود آورد:«عالیجناب تغار! بلند بلند فکر نکنید. تغار ناز از اون دخترا نیست. اینا جد در جد در خانواده ما زندگی کردن! اصل و نسب دارن! ازدواج شما به یک تغار اصیل رو به هر دو نفرتون تبریک میگم.» و از در تغارنیوز بیرون رفت.

تغار و تغارناز سر مهریه ناچیز یک کاسه کشک با هم توافق کردند. همچنین توافق کردند که آمار طلاق را بالا نبرند.

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >