مخاطب گریز

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

تابناک نوشت:«برنامه نود و صدا و سیمای مخاطب گریز!»

مخاطب خاص از در تغارنیوز وارد شد. تغار خودش را از پنجره بیرون انداخت.

مخاطب خاص به چپ و راست نگاهی انداخت. صدا زد:«تغاری! تغار جون! کجایی؟» و با خودش گفت: «از وقتی با تغارناز نامزد کرده، پاک سر به هوا شده. خدا کنه از کار بیکار نشه، تغار مردم!»

تغار خودش را قایم کرده بود. صدای تغارناز به گوشش رسید که به مخاطب خاص سلام می کرد:«سلام مخاطی! خوبی؟» مخاطب خاص شالش را روی شانه انداخت. آدامش کشکی اش را ترکاند و گفت:«وا! تغار ناز! چرا تنهایی؟ تغاری کجاست؟»

تغارناز گفت:«خَبَل ندالم. مگه نیست؟ نکنه لَفته دنبال ولگلدی!» تغار در خود فرو رفت.

مخاطب خاص گفت:«والا قبلاً اهل این حرفا نبود. همیشه همین جا دمر افتاده بود. از وقتی با تو نامزد شده یه ریزه سر به هوا شده.»

تغارناز چشم نازک کرد و پرسید:«منظولت چیه، مخاطی؟ من چه تقصیلی دالم؟» مخاطب خاص آینه کوچکی از جیبش بیرون آورد. انگشتی روی لب هایش کشید و گفت:«نمی دونم. با قبلنا قابل مقایسه نیست. او روزا مهربون تر بود. هوای مخاطب رو بیشتر داشت. فکر کنم معتاد شده!»

چشم های تغار از حدقه بیرون زد. تغارناز گفت:«معتاد؟ یعنی تو نامزد معتاد به من معرفی کردی مخاطی جون؟» و زد زیر گریه!

مخاطب خاص با بی خیالی گفت:«اشکال نداره. تازه اولشه. می تونی با طناب ببندیش به درخت گلابی و ترکش بدی.»

مخاطب خاص از پنجره به بیرون نگاه کرد و تغار را دید که به طرف افق می دود. با عجله گفت:«تغارناز بدو که نامزد معتادت در رفت!» و دو نفری دنبالش کردند. مخاطب خاص خود را به تغار رساند.

ستون فقراتش را در بغل گرفت. زیرچشمی نگاهش کرد و گفت:«کجا در میرفتی عزیزم؟ چرا فرار می کردی؟ از صبح تا حالا دنبالت می گردم؟» تغار گفت:«شما به من چه کار دارین مخاطب خاص؟»

مخاطب خاص کمربند مانتویش را باز کرد و دور ستون فقرات تغار انداخت و به درخت گلابی بست. گفت:«تغاری جون! باید همین جا بمونی تا ترک کنی. ما تغارناز رو به آدم معتاد نمی دیم.» تغارناز هق هق کرد و گفت:«من، معتاد دوست ندالم!»

مخاطب خاص گفت:«منم دوست ندارم. راستی! یه سؤال فنی. تغار جون! چرا طالع بینی کشکی رو از روی سایت برداشتی؟ من برنامه ریزی آخر هفته با نامزدم رو چه جوری تنظیم کنم؟ الآن با جناب طنزیماتچی تماس می گیرم۰۹۱۳۳۹۷۹۶۸۳ الو، جناب طنزیماتچی! این تغارجونی طالع بینی کشکی رو…»

طنزیماتچی دستپاچه از راه رسید:«تغار! این چه عمل قبیحی بود؟ می خواهی دستور بدهم سفارت عربستان با اره برقی تکه تکه ات کنند؟»

تغار زد زیر گریه و با صدای خروسی گفت: «من با صدا و سیما شرط بسته بودم ببینیم کدوم یکیمون مخاطبامون رو زودتر از دست میدیم. فال کشک رو برداشتم مخاطب خاص بپره و توی شرط بندی برنده بشم. اما…»

طنزیماتچی گفت: «اما در محاسباتت اشتباه کردی! معلوم است که صدا و سیما در این شرط بندی برنده می شود، با آن همه امکانات وسیعی که در جهت پراندن مخاطب به کار بسته! کشک بزرگ تر از دهانت بر می داری؟»

مخاطب خاص کمربندش را از دور تنه درخت گلابی باز کرد و یواش گفت:«من شرط بندی دوست دارم.» تغارناز پرید و تغار را بغل کرد. کشک از چشم تغار و تغارناز جاری بود. تغارناز می گفت:«من خودم از همون اول می دونستم که معتاد نیستی. تو یه تغال همه چی تمومی.»

طنزیماتچی فال کشک را روی سایت گذاشت و گفت: «خانم مخاطب خاص! برنامه زندگی شما روی سایت قرار گرفت.»

مخاطب خاص کمربندش را گره زد و گفت:«مرسی، رسانه تون ملّی!»

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >