مسکن در اُفُق

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

وزیر راه، مسکن و شهرسازی گفت:«خانه سازی در بیابان، مثل مسکن مهر، راه حل نیست.»

مخاطب خاص بوم نقاشی را به درخت گلابی آویزان کرده بود و آهنگ «تو ای پری کجایی؟» را با خود زمزمه می کرد.

ناگهان زمین لرزید. بوم نقاشی لرزید. مخاطب خاص، سریع گره روسری اش را محکم کرد. زمین می لرزید. موهایش را زیر روسری هُل داد. دوباره زمین لرزید. آیینه کوچولویی از جیبش بیرون آورد و تار موی باقی مانده را هم زیر روسری راند. زمین همچنان لرزید. با خودش گفت:«من مسوولیت این زلزله رو به عهده نمی گیرم. همه موهام زیر روسریه!» قلم مو را برداشت و نقاشی را ادامه داد. زمین دوباره لرزید.

مخاطب خاص وحشت زده به افق نگاه کرد. سایه ای را دید که روی زمین خم شده و چیزی را بالای سر می برد و بر زمین می کوبد. عینک آفتابی را روی چشم گذاشت و به افق خیره شد.

شاهد عینکی بود. مخاطب خاص؛ بومش را زیر بغل زد و لی لی کنان به افق رفت. از پشت سر به شاهد عینکی سلام کرد. شاهد عینکی ترسید. کلنگ را انداخت. اما همین که چشمش به مخاطب خاص افتاد، گفت:«به به خاص خانوم! از این ورا؟ افق رو منّور کردین.»

مخاطب خاص گره روسری اش را شُل کرد و گفت:«والا، زمین داشت می لرزید، گفتم شاید به خاطر کلنگ زنی شما باشه. به سلامتی قراره چیزی افتتاح بشه؟ کلوپی! اُپرایی!پلاتویی!»

شاهد عینکی با دلخوری گفت:«نه خاص خانوم! از شما چه پنهان دارم دوران بازنشستگیم رو می گذرونم. عمرم رو توی تغارنیوز تلف کردم. نه درآمدی، نه موقعیت اجتماعی. حالا دارم برای خودم خونه می سازم.» و عینکش را به دماغش چسباند.

زیر چشمی نگاهی به مخاطب خاص انداخت و گفت:«خانه ای پر از مهر می سازم. پر از آرامش، دنج، خلوت!» مخاطب خاص چانه اش را بالا داد. بومش را زیر بغل جا به جا کرد و گفت:«مبارکتون باشه. اما خونه توی بیابون، حتی اگه پر از مهر باشه راه حل نیست. ها!»

شاهد عینکی، جویده جویده گفت:«خُب، راه حل چیه؟ هر چی شما بگین همونه.»

مخاطب خاص گفت:«البته من فقط راهنماییتون کردم. اما نزدیک مجتمع ما، دو تا کوچه مونده به تغارنیوز، یه واحد کوچولو هست، برای شما مناسبه. یه نفر که بیشتر نیستین!» شاهد عینکی، پشت کله اش را خاراند و غرغر کنان گفت:«تا ابد که یه نفر نیستم. من خونه دو نفره می خوام بسازم.»

مخاطب خاص نیم چرخی زد و پشت به افق قرار گرفت. همان طور که از افق دور می شد، گفت:«به هر حااال از من گفتن بووود. این کار، راااه حل خوبییی نییییست. خووود داااانی! خووونه دو نفره هم به کااار شما نمیااااد.»

شاهد عینکی؛ کلنگ را برداشت و محکم به زمین منتهی به افق کوبید. زمین لرزید. صدای خنده مخاطب خاص از دور دست آمد که فریاد می زد:«تقصییییر من نییییست!»

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >