مهاجرت به تغارستان

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

طنزیماتچی به تغار خندید. تغار؛ تصمیم کبری گرفت. وسائلش را در بقچه ای گذاشت.

بقچه را سر چوبدستی کرد و به خانه تغارناز رفت.

تغارناز؛ کوله پشتی اش را برداشت.

این زوج عاشق، در افق محو شدند.

از افق گذشتند و به تغارکوه رسیدند.

-تغارناز! من خیلی گرسنه ام.

موافقی با هم چاشت بخوریم؟

-آره موافقم تحلیل جون؟

-تغارناز! دیگه به من نگو تحلیل جون!

من دیگه نمی خوام کار رسانه ای انجام بدم.

-خُب! چی بگم بهت آخه؟ من به همه اهالی تغارستان گفتم که شوهرم تحلیل گره!

-حالا یه کاریش می کنیم. اما دیگه منو تحلیل جون صدا نکن! باشه؟

-باشه تحلیل جون!

-دوباره گفت.

-آهان! ببخشید تغار جون! راستی تغارجون!

-جونم!

-تو تنها تغارِ تغارنیوز بودی. برای همین همه تغار صدات می کردن. اما توی تغارستان که همه تغارن کافیه من بگن تغار جون! اون وقت همه تغارا تلو تلو بخورن. حالا من چی صدات کنم. الآن مشکل دو تا شد. نه شغل داری، نه اسم!

تغار تحلیلگر؛ کشکی از توی بقچه برداشت و در دهانه اش گذاشت.

-بهم بگو تغارجان! بر وزن تغارخان که اسم پدرته!

تغارناز؛ چشمکی زد.

-باشه تغارجان! به محض این که به تغارستان رسیدیم، می ریم اداره ثبت احوال و برات یه شناسنامه صادر می کنیم.

تغارجان و تغارناز با خوبی و خوشی اولین صبحانه مشترک خود را خوردند.

تغارجان؛ بقچه را بست و آن را بر سر چوب گذاشت و از خم تغارکوه گذشتند. روی تپه آن طرف تغارکوه ایستادند. تغار؛ نگاهی به تغارستان انداخت. خانه های گنبدی شکل، مثل تغار وارونه از دور دست پیدا بود.

-عجب خونه های عجیبی!

-تغارجان، این جا به محل سکونت نمی گن «خونه»، میگن «تغاردان» ما هم باید به زودی یه تغاردان برای خودمون بسازیم.

تغارجان؛ نگاه مهرآمیزی به تغارناز انداخت.

-امیدوارم در تغارستان بهمون خوش بگذره! دلم میخواد بقیه عمرم رو در بین هم نوعانم به خوبی و خوشی زندگی کنم. به دور از هیاهوی رسانه ای!

-حتماً همین طوره، تغارجان!

تغارجان و تغارناز از تپه سرازیر شدند تا خود را به تغارستان برسانند.

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >