نسل آتی تغار

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

پیام ما نوشت: «پنج گورخر که برای احیای نسل به پارک ملی کویر منتقل می شدند، در راه تلف شدند. تنها گور خر نر گروه در بین تلف شدگان است.»

تغار از در بیرون می رفت که طنزیماتچی جلوی پایش سبز شد.

پرسید:«کجا می روی تغار!» تغار گفت:«میرم پیش یک فوق تخصص علم ژنتیک!»

طنزیماتچی ابرو بالا زد و پرسید:«چرا؟» تغار گفت:«چون من تنها تغار تحلیلگر جهان هستم. هیچ تغار ماده ای وجود نداره. اگه من از تغارناز، بچه دار بشم، نسل بعدی تحلیلگر کاملی نمیشه. میخوام با یه ژن شناس مشورت کنم.»

طنزیماتچی دست به کمر زد و گفت:«یعنی تو الآن تحلیلگر کاملی هستی؟» و زد زیر خنده!

شاهد عینکی هم از جاده منتهی به افق قهقهه زد. تغار با عصبانیت گفت:«بله که کاملم. اینجا از همه ظرفیت های من استفاده نمیشه. اگر من به سرنوشت گورخر نر ایرانی دچار بشم، نسل تغار تحلیلگر منقرض میشه.»

طنزیماتچی و شاهد عینکی دوباره خندیدند. طنزیماتچی؛ شاهد عینکی را به بازار فرستاد تا نوسان قیمت«نخود سیاه»را ارزیابی کند.

آن وقت دست تغار را گرفت و به میز تحریریه برگرداند. لیوان کشکی به او داد. پا روی هم انداخت و گفت:«ببین، تغارجون! تو یک تغار کاملاً معمولی هستی. زیاد توی نقش خودت فرو نرو. این صفت تحلیلگر را من به تو دادم تا مدتی دور هم نان و کشکی خورده باشیم. تو چرا قضیه را این قدر جدی گرفته ای؟ کدام تحلیل؟ کدام کشک؟ اصلاً شرایط جامعه ما قابل تحلیل است؟ برو با نامزدت خوش باش!»
تغار گفت:«یعنی این همه منو به آینده امیدوار کردی همش دروغ بود؟ یعنی تو این همه مدت منو توی توهم نگه داشته بودی؟ تو کاخ آرزوهای منو روی سرم آوار کردی! مگه من با تو چه کرده بودم طنزیماتچی؟ من اگه به جای نشستن توی تغارنیوز، کشک فروشی زده بودم الآن سلطان کشک بودم.» طنزیماتچی وسط حرف تغار پرید و گفت:«خیلی خب، ننه من غریبم بازی در نیاور! اگر سلطان شکر بودی که الآن به عنوان مفسد اقتصادی پدرت را درمی آوردند.»

تغار گفت:«خلاف واقع نگو! کدوم پدر؟ سلطان سکه با زنش فرار کرد. منم با تغارناز می رفتم اون ور آب!»

طنزیماتچی عصبانی شد و گفت:«مثلاً می رفتی آن ور آب که چه غلطی بکنی؟ تو که ادعای تحلیلگری داری کاربرد تغار در آن ور آب را به من بگو!»

تغار با گریه گفت:«اونجا قدر ما رو بهتر میدونن! ما رو توی شرایط ویژه در موزه های مردم شناسی نگهداری می کردن. بهترین کشک رو بهمون می دادن. هر روز گردگیری مون می کردن. فقط هم توقع ازدیاد نسل ازمون داشتن.»

طنزیماتچی که حسابی در برابر تغار کم آورده بود، دست هایش را توی جیبش فرو کرد و گفت:«ببین تغار جان! آواز دهل از دور خوش است. همین جا هم موزه های مردم شناسی فراوانی وجود دارد که من می توانم سفارشت را بکنم. اما نگران نسل بعدی نباش. تغارهای نر در این امر خطیر با یکدیگر مشارکت می کنند. تو هم بعد از ازدواج، تنظیم خانواده را جدی بگیر! می بینی که شرایط اقتصادی خراب است.»
شاهد عینکی بدو بدو از جهت مخالف افق پیدا شد. تغار؛ سریع کشک از دور چشم هایش پاک کرد. شاهد عینکی نفس نفس زد و تند تند گفت:«جناب طنزیماتچی! بازار رو زیر و رو کردم. نخود سیاه ندیدم که ندیدم. تحلیل من اینه که مفسدان اقتصادی همه رو احتکار کردن.»
این بار تغار و طنزیماتچی به هم نگاه کردند و قهقهه زدند.

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >