چسبندگی مدیریتی

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

صدای اصلاحات نوشت: «چرا برخی به میز مدیریت، چسبندگی دارند؟»
طنزیماتچی وارد شد. تغار را دید که هنوز روی میز تحریریه نشسته است.
-تغار! مگر قرار نبود هر چه سریع تر اینجا را ترک کنی و به خانه بروی؟
تغار؛ ستون فقراتش را این ور و آن ور کرد. خودش را بالا کشید.
-چرا قربان! قرار بود؛ اما به این میز چسبیده ام.
-چسبیده ای؟ چه طور؟
– ما تغارا وقتی که طولانی مدت جایی می نشینیم، مایعی چسبناک از قسمت تحتانیمون ترشح می کنه که مانع از جداییمون از نقطه مذکور میشه. بنده هم به همین عارضه دچار شدم.
طنزیماتچی دستی به قسمت تحتانی تغار گرفت. مقداری تکانش داد. چسبیده بود. طنزیماتچی به فکر فرو رفت. گلوله کشکی از دهانه تغار برداشت و روی تخته سیاه نوشت:«بیکاری+خمیازه*مخاطب خاص= تغارناز»
-تغار! با هر فرمولی که حساب می کنم می بینم تو الآن باید در خانه کنار تغارناز نشسته باشی!
-نمی دونم قربان، من که هر کار می کنم از این میز کَنده نمیشم. استفساریه ای به انجمن تغاران بدون مرز بفرستین بلکه حقوقدانان مشکل منو حل کنن. به لحاظ فیزیکی که همه تلاش های من بی نتیجه بوده!
طنزیماتچی دستهایش را به کمر زد. قدری فکر کرد. ناگهان چشمهایش برق زد. میز را گرفت و بالا کشید. پایه میز از زمین بلند شد. خندید. دست افشان کرد.
-تغار جان الآن وانت کرایه می کنم و با همین میز می فرستمت خانه تغارناز! میز هم باشد کادوی عروسی تان!
تغار؛ رودست خورده بود. طنزیماتچی بیرون رفت. تغار شروع کرد به پایه های میز تُف کردن. کشک های چسبناک، پایه های میز را زمینگیر کرد. صدای پای طنزیماتچی و راننده وانت آمد.
-آقای راننده بفرمایید داخل!
تغار خود را به خواب زد. طنزیماتچی و راننده وانت دو سر میز را گرفتند و بالا کشیدند. میز؛ تکان نخورد. دوباره تلاش کردند. نشد که نشد. راننده وانت عرق پیشانی اش را گرفت. خداحافظی کرد و رفت. تغار؛ دهانه درّه ای رفت. چشمهایش را مالید.
-جناب طنزیماتچی! وانت کرایه کردین؟
طنزیماتچی زیرچشمی پایه های میز را دید زد و نگاه چپ چپی به دهانه تغار انداخت و از تغارنیوز بیرون رفت.
تغار قهقهه ای زد و دوباره خوابید.

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >