چشمک طلایی

 |  نوشته شده توسط : یاسر سیستانی نژاد

ابتکار در حاشیه گرانی سکه نوشت:«چشمک سکه های طلا به زنان متأهل!»

مخاطب خاص از پشت ویترین، طلاها را نگاه می کرد. یک سکه طلا به او چشمک زد. مخاطب خاص یکّه خورد.

سکه؛ دوباره چشمک زد. مخاطب خاص وارد طلافروشی شد و به صاحب مغازه گفت:«آقای مغازه دار! این سکه ای که پشت ویترین گذاشتین داره به من چشمک می زنه.»

مغازه دار همان طور که نوسان قیمت ها را روی مانیتور رصد می کرد، بی خیال گفت: «تنبیهش می کنم.»

مخاطب خاص گفت:«به هر حال گفته باشم. من به زودی متأهل میشم. مخاطب خاص تغارنیوز هستم.»

طلافروش به طرف مانیتور گردن کشید و گفت:«اوهووم!» مخاطب خاص بیرون آمد و پشت ویترین مغازه کناری ایستاد.

دو تا سکه کنار هم نشسته بودند. هم زمان به او چشمک زدند. مخاطب خاص عصبی شد. شالش را روی شانه اش انداخت و با خودش گفت:«برن واسه خودشون مخاطب خاص پیدا کنن. من به تغارنیوز وفادار می مونم.»

سکه ها به خانمی که کنار مخاطب خاص ایستاده بود، چشمک زدند. خانم هم چشمکشان را جواب داد. مخاطب خاص اخم کرد و رو برگرداند و با سرعت خودش را به تغارنیوز رساند.

صدای آواز شاهد عینکی از افق می آمد. تغار؛ وسط تغارنیوز، هلی کوپتری می زد. تغارناز تشویقش می کرد. طنزیماتچی نبود. مخاطب خاص گفت:«اینجا چه خبره؟! تغار جون این کارا واسه ستون فقراتت ضرر داره.»

تغارناز گفت:«سلام مخاطی جون! تحلیل جون داله شکمشو کوچیک می کنه. قَلال گذاشتیم تا شب علوسی شکمشو آب کنه!»

مخاطب خاص گفت:«تغارناز این روزا بازار طلافروشا رفتی؟» تغارناز گفت:«من که کالِ همیشگیمه.»

مخاطب خاص گفت:«سکه ها رو هم دیدی چه قدر پررو شدن؟» تغارناز گفت:«چشمکاشونو میگی؟ آله دیدم.»

تغار ناگهان از حرکت هلی کوپتری باز ایستاد. رو به تغارناز کرد و گفت:«ببینم کی واسه تو چشمک زد؟» تغارناز گفت:«غِیلَتی نشو تحلیل جون. سکه های طلا تازگیا دالَن واسه خانمای متأهل چشمک میزنن.»

تغار گفت:«الآن میرم به گشت ارشاد میگم همه سکه ها رو از توی بازار جمع کنه. دیگه کارشون به جایی رسیده که به نوامیس مردم نظر بد دارن؟» شاهد عینکی، ترانه خوان از افق پدیدار شد و گفت:«منم شاهد چشمک سکه ها بودم.»

مخاطب خاص گفت:«چی؟ یعنی برای تو هم؟» شاهد عینکی گفت:«نه برای خانمای متأهل. آخه ما اصلاً به سکه ها نگاه هم نمی کنیم. اما خانمای متأهل همیشه در حال حساب و کتاب قیمت سکه های مهریه شون هستن.»

مخاطب خاص گفت:«هیچم این طوری نیست. من تا حالا به مهریه ام فکر هم نکردم. فدای یه تار موی نامزدم!»

تغارناز هم گفت:«کشکایی که تحلیل جون مهریه من کرده هم فدای ستون فقراتش.» تغار لبخند پیروزمندانه ای زد. مخاطب خاص لبخندی زد و گفت:«ستون فقراتتون پایدار!»
تغار؛ دوباره حرکت هلی کوپتری اش را شروع کرد. تغارناز و مخاطب خاص بالا و پایین می پریدند و تشویق می کردند.«ای تغار قهرمان! ای تغار مهربان!» شاهد عینکی هم شاهد این صحنه شاد و پر انرژی بود.

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >