کاروانسرای حاج مهدی

 |  نوشته شده توسط : محسن جلال‌پور

برای من بازار یعنی همه چیز. هم خاستگاهم بازار است و هم فکر و اندیشه ام آن جا شکل گرفته.
اهل کرمانم و تجارت می کنم. جز این دغدغه‌هایی دارم که وادارم می‌کند فعالیت‌های اجتماعی هم داشته باشم.
خرداد امسال وارد پنجاه و ششمین سال زندگی ام شدم. در تمام این سال‌ها آدمی امیدوار و مثبت اندیش بودم اما این اواخر کمی بدبین و ناامید شده‌ام. پدرم حاج حسین جلال‌پور درزمان خودجزو اولین تجار استان کرمان بودند که کارخودرا در سالهای ابتدایی دهه بیست شروع و«تجارتخانه جلال‌پور» را در ۱۳ مرداد سال ۱۳۳۸ در کاروانسرای حاج مهدی بازار کرمان به ثبت رساندند. البته سه نسل قبل از من، اجدادم کسب و کار آزاد داشته‌اند. جد بزرگم تاجر غله بوده، پدربزرگم هم بازاری بودند و به تناسب این پیشینه، مرحوم پدرم نیز کسب و کار بازاری داشته و از جوانی در تجارت کرک و پشم فعال بوده اند. ایشان بعدها به تجارت پنبه و پس از آن تجارت پسته روی آوردند. همچنین در کنار این فعالیت‌ها پدرم به کارهای وارداتی مشغول شد و در مقابل کرکی که از ایران به هند صادر می شد، ادویه‌جات هندی به ایران می‌آورد.
من هم از ابتدای کودکی در همان کاروانسرایی که پدرم در آن حجره داشتند و هنوز هم پابرجاست، وارد عرصه بازار شدم و شاید شش سال داشتم که پایم به بازار کرمان باز شد.
تا مستقل شوم،تابستان‌ها اوقاتم در بازار می گذشت و کنار پدرم کسب و کار را می‌آموختم.
بازار کرمان که طولانی ترین بازار ایران است، در درون خود کاروانسراهای متعددی دارد. از جمله می توان از کاروانسری وکیل ، گلشن ، هندوها ، لحاف دوزها و … نام برد. کودکی من در محوطه یکی از این کاروانسراهای قدیمی جا مانده.کاروانسرای حاج مهدی. این کاروانسرا در گوشه جنوب شرقی میدان ارگ کرمان ساخته شده و هم جوار با مسجدی قدیمی بنام مسجد آقا غلامعلی است.

روبروی درب مشرقی ان،کاروانسرای هندوها جای دارد که آن هم از جهاتی بسیار قابل تامل است. تجار قدیمی کرمان معمولاً دریکی از کاروانسراها مزبوز بازار حجره داشتند و در محل حجره شان به داد و ستد و خرید و فروش مشغول بودند. مرحوم پدرم که از اوایل دهه بیست هجری شمسی کار تجارت را شروع کرده بود،ابتدا در کاروانسرای هندوها حجره داشت و بعد از چند سالی به کاروانسرای حاج مهدی نقل مکان کرد. حدود پنجاه سال هم در این کاروانسرا مشغول تجارت بود. نام کاروانسرای حاج مهدی به حاج مهدی نظریان برمی گردد که حدود هشتاد سال پیش این کاروانسرا را خریداری و بازسازی کرد ومدتی خودنیزدر آن به تجارت مشغول بود. درمورد تاریخچه این کاروانسرا و سال ساخت و مراحل سیرتاریخی آن در آینده خواهم نوشت.
آنچه باعث شد این ستون را به نام کاروانسرای حاج مهذی مزین کنم، انگیزه انتقال آموزه ها و پندها و درسهایی است که در مکتب آن آموخته‌ام.

نمی‌دانم چند ساله بودم که برای نخستین بار پا به کاروانسرای حاج مهدی گذاشتم اما تصویر مردی را همیشه در ذهن دارم که دو پسرش را با دو چرخه به بازار می‌برد.
من که کوچک تر بودم جلو سوار می‌شدم و برادرم محمد، عقب دوچرخه می‌نشست.
وارد کاروانسرا که می‌شدیم، اولین بویی که به مشام می‌رسید، بوی کشک بود.بوی کتیرا و روناس هم می‌آمد اما بدترین بو، بوی اشترک بود که خواص دارویی داشت.
تابستان‌ها در کاروانسرای حاج مهدی هم شیطنت می‌کردیم و هم کسب وکار یاد می‌گرفتیم.پشت کیسه‌ها،میان حجره‌هاو لابه لای آدم‌ها دنبال هم می‌دویدیم و تا بزرگ‌تری تشری نمی‌زد و صدایی بلند نمی‌کرد،آرام نمی‌گرفتیم. یک بار که بر حسب اتفاق،مقابل حجره پدر آرام نشسته بودم،یکی از مشتریان قدیمی وارد شد و سراغ پدر را گرفت.به اطراف نگاه کردم و دیدم پدرم گوشه‌ای ایستاده‌اند ودارند با یکی دیگر از حجره داران صحبت می‌کنند.به سمتشان رفتم که حضور مشتری را اطلاع بدهم.تا برسم،از کاروانسرا خارج شدند و من دوان دوان خودم را به ایشان رساندم.گفتم مشتری آمده و منتظر شماست.گفتند به حجره برگرد،الان برمی‌گردم.برگشتم و به مشتری گفتم الان برمی‌گردند.چند دقیقه بعد پدر پاکتی در دست برگشتند و با مشتری قدیمی که لهجه غلیظی داشت خوش و بش کردند.
مرد روستایی گفت:حاجی آمده‌ام برای حساب و کتاب.اگر طلبی دارم بگیرم و اگر بدهکارم مشخص کنم.
پدرم دفترشان را باز کردند و پس از حساب وکتاب،مبلغی را از گاو صندوق برداشتند و به مرد روستایی دادند و گفتند حالا بی‌حساب شدیم. مرد دودستی پول را گرفت و خوشحال در جیب گذاشت اما آهسته کنار گوش پدر گفت: زنم بیمارستان است و پول لازم دارم.
پدرم از داخل گاو صندوق دسته چک را برداشتند و چکی در وجه مشتری صادر کردند.
مرد به برگ چک نگاهی کرد و با خوشحالی گذاشت توی جیبش.خواست خداحافظی کند که پدرم پاکتی که از بازار آورده بودند را گذاشتند زیر بغلش.
مرد تعجب کرد و پرسید حاجی این چیست؟
پدرم گفتند امانتی است برای پسرت.مرد با تعجب نگاه کرد و گفت: چطور؟
مگرچیزی شده؟ پدرم گفتنددفعه پیش که باپسرت امده بودی،تازه امتحاناتش تمام شده بود و قول داده بودم اگر قبول شود،برایش هدیه ای بگیرم.پسرت چند روز پیش کارنامه‌اش را برای من فرستاده و دیدم چه نمره های خوبی دارد.حالا برایش هدیه ای خریده ام که ببری و بگویی تو به قولت عمل کردی و حاجی هم به قولش عمل کرد.
پدرم مرد بزرگی بود.خیلی از بازار یان قدیم بزرگ بودند.
این ستون را به یاد آنها می‌نویسم.

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >