یک روز بد،یک روز خوب

 |  نوشته شده توسط : محسن جلالپور

دیروز اصلا روز خوبی نبود. درختان پسته را از همیشه تشنه‌تر و غمگین‌تر دیدم. روی شاخه‌ درختان خاک نشسته بود و زمین از تشنگی له له می‌زد. هیچ وقت باغ‌های پسته را اینقدر مظلوم ندیده بودم. در مسیر بازگشت به خانه کم مانده بود گریه کنم.شب با همین حس و حال به خواب رفتم اما صبح زود که بیدار شدم و بوی باران را حس کردم،غصه‌ها را به فراموشی سپردم.
در حیاط وضو گرفتم و در خنکای بامداد یاد ۴۱ سال پیش افتادم. به دیوار تکیه دادم و یاد روزی افتادم که همکلاسی‌ام در برفی سنگین زمین خورد و پایش شکست. باورم نمی‌شود؛ این روزها آنقدر برف نباریده که شمایلش را هم فراموش کرده‌ایم.
صبح یکی از روزهای سرد بهمن پنجاه و شش از خواب بیدار شدیم و همه‌جا را سفید دیدیم. روی هرچیز بی‌سرپناه،بیست سانتی‌متر برف نشسته بود. برخلاف تصورمان مدرسه‌ها دایر بود و فقط دبستانی‌ها و راهنمایی‌ها تعطیل شده بودند. با تردید لباس‌ پوشیدم و بیرون زدم. کوچه و خیابان خلوت بود و پرنده پر نمی‌زد.هیچ نشانی از دبیرستانی‌ها نبود. تردید داشتم که به راهم ادامه بدهم یا در خانه بمانم تااین‌که یکی از همکلاسی‌ها از راه رسید و دو نفری راه افتادیم.
به چهارراه احمدی رسیدیم،خواستیم با‌احتیاط از خیابان رد شویم که دوستم به شکلی عجیب زمین خورد.کیف و کتاب‌هایش را جمع و کمکش کردم که بلند شود.درد شدیدی در پایش احساس می‌کرد اما خواست ادامه بدهیم.
چندقدمی حرکت کردیم که دیدم اصلاً توان راه رفتن ندارد. زیر بغلش را گرفتم و به دیواری تکیه‌اش دادم. به اطراف نگاه کردم،هیچ‌کس در خیابان نبود.کمی دورتر اما مغازه‎ای باز بود. دویدم و کمک خواستم. فروشنده آمد و تا وضعیت دوستم را دید گفت: فکر کنم پایش شکسته باشد،باید او را به درمانگاه ببریم.
چند دقیقه بعد فولکس واگنی قدیمی از گاراژ بیرون آمد.تا کرکره مغازه را پایین بکشد،ما هم سوار ماشین شدیم. در اورژانس فهمیدم واقعا پای دوستم شکسته؛به همین سادگی.
از آن روزها ۴۱ سال می‌گذرد و هر سال از میزان بارش برف و باران کاسته می‌شود. دیگر نه از برف سنگین خبری هست و نه از باران سیل‌آسا. امسال در کرمان حدود سی میلی‌متر باران باریده و این یعنی نا‌اطمینانی و دلواپسی. نه فقط برای کشاورز و باغ‌دار که برای همه مردم. نه فقط برای مردم کرمان که برای همه مردم ایران.
به همین دلیل است که بارندگی‌های دیشب کرمان هرچند خیلی دیر،اما امید تازه به دلمان راه می‌دهد.
کاش برف و باران ببارد و پاهایمان در یخ‌بندان پیاده‌روها بشکند اما دلمان از بی‌آبی و بی‌‌بارانی پژمرده نشود. پا را می‌شود در بیمارستان شهید باهنرکرمان گچ گرفت، با نا‌امیدی هیچ کاری نمی‎شود کرد.

به اشتراک بگذارید :



مطالب مرتبط >