حریم خصوصی

یاسر سیستانی نژاد

تغارجان و تغارناز به درِ نیمه بازی رسیدند.

-تغارجان! خونه اوستا تغار همین جاست!

-خُب، در بزن بریم تو!

-نمیخواد.

تغارستانی ها برای ورود به حریم خصوصی افراد اجازه نمی گیرن.

-چه جالب!

وارد شدند. تغارناز صدا زد:

-اوستا تغار!

صدای خشنی از تغاردان بلند شد.

-بله، بفرمایید.

-می خواستیم برامون یه تغاردان بسازین

-فعلاً فرصت ندارم.

-چرا؟ جای دیگری کار می کنین؟

-نه کار نمی کنم. اما فرصت هم ندارم…

تغارجان؛ کف های دور دهانه اش را پاک کرد و گفت:

-خُب، اگه جایی کار نمی کنین، چرا فرصت ندارین؟

اوستا تغار از در بیرون آمد. به چشم های تغارجان زل زد. گردنش را بالا کشید و جواب داد:

-به تو ربطی نداره! من فردا از صبح تا غروب میخوام خرّ و پف کنم.

-معذرت میخوام. آخه…

تغارناز؛ وسط حرف تغارجان دوید:

-بابام مشورت داده که حتماً فردا صبح بیایید و برای ما تغاردان بسازین.

-بابات کیه که به من مشورت داده؟

-من دختر تغارخان هستم.

-تغارخان؟! تغارخان؟ کدخدای تغارستان؟

بله، حتماً فردا صبح خورشید که از تغارکوه سر بزنه من میام سرِ کار.

ببخشید این یارو کیه؟

تغارجان؛ آمد که در خودش فرو برود، تغارناز گفت:

-ایشون شوهر من هستن. جناب تغارجان!

-تا حالا ایشون رو ندیدم.

شما هم سال ها نبودین. کجا بودین؟ کجا با ایشون آشنا شدین؟ نحوه آشناییتون چه جوری بوده؟ زندگیتون چه طوره؟ کی قراره تغارچه بیارین؟

تغارجان؛ بی حوصله گفت:

-ببخشید، همه این موضوعا خصوصیه،ها!

اوستا تغار؛ دهانه اش را باز کرد. اخمی به پیشانی اش انداخت. سینه اش را خاراند و پرسید:

-خصوصی؟ خصوصی چیه؟ یه نوع کشکه؟

تغارناز؛ پاپیون روی پیشانی اش را محکم کرد و جواب داد:

-نه، کشک نیست.

توی سرزمین های دیگه به موضوع هایی که دیگران در اون نقشی ندارن و به خود افراد مربوط میشه میگن خصوصی.

متوجه شدین؟

-نه، من که نمی فهمم شما چی میگین. اما سر فرصت جریان آشناییتون رو برام تعریف کنین.

تغارجان؛ در حال در خود فرو رفتن بود که تغارناز نیشگونی از پهلویش گرفت و گردنش دوباره به حالت اولیه برگشت

نظرات بسته شده است.