سردبیر و ویراستار

تغارخان؛ بلندتر از همیشه خرّ و پف می کرد. زوج تغاری؛ زیر سایه درخت کشک نشستند.

-تغارناز!

-جانم!

-من می خوام دفتر تغارنیوز رو در دامنه تغارکوه دایر کنم.

-از پدرم مشورت گرفتی؟!

-نه،  اون با من!

-موافقم!

-خُب، اوستا تغار امروز تغاردان ما رو می سازه. فردا اول وقت می برمش که دفترمون رو بسازه.

-موافقم.

صبح روز بعد اوستا تغار در دامنه تغارکوه مشغول کار بود.

-داماد تغارخان!

-بله!

– این جا رو برای چی می سازین؟ اون هم خارج از محدوده تغارستان!

-تو کار کن!

خورشید که به تغارکوه چسبید، کار اوستا تغار هم تمام شد. اوستا تغار تلوتلو خورد و رفت. زوج تغاری سرخوش بودند. در دل کوه با هم خواندند و رقصیدند.

تغارجان؛ تابلوی تغارنیوز را بالا برد. روی آن نوشته بود:«نشریه تغارنیوز؛ کاملاً مستقل می باشد و به هیچ کدام از گلّه های تغاری وابسته نیست.»

زوج تغاری؛ روی تخته سنگی نشستند و به غروب دل دادند. هوا تاریک و تاریک تر شد.

-تغارجان! پاشو بریم تغاردان!

-بریم! فقط یادت باشه از فردا همدیگه رو نباید جلوی مردم، تغارجان و تغارناز صدا کنیم.

-اِ وا، پس چی صدا کنیم؟

-تو به من بگو سردبیر، من به تو میگم ویراستار!

-چشم سردبیر!

-دوستت دارم ویراستار!

زوج تغاری به تغاردان رسیدند. اولین شبی بود که می خواستند در تغاردان خودشان شام بخورند.

-چی می خوری سردبیر!

تغارناز؛ زد زیر خنده. تغارجان هم خندید و گفت:

-کشک پلو می خورم ویراستار!

-اووه! راستی می دونستی کسی توی تغارستان کشک پلو نمی خوره؟

-نه، چرا آخه!

-آخه چند سال پیش باباتغارخان مشورت داد که مردم کشک پلو نخورن. چون بابایی دوست نداره.

-عجب!

تغارجان؛ به دیوار رو به رو زل زد. تغارناز؛ گفت:

-چیه؟ دوباره به فکر فرو رفتی!

-آره، بد نیست یه بخش آشپزی هم داشته باشیم توی تغارنیوز!

-کاملاً موافقم!

-از فردا شروع می کنیم.

زوج تغاری؛ کشک پلو خوردند و خوابیدند و تا صبح خرّ و پف کردند.

نظرات بسته شده است.