این یادداشت میکوشد در شرایط انسداد کامل سیاسی و خستگی عمیق جامعه مدنی، بار دیگر بر این حقیقت تأکید کند که تنها راه گشایش بنبست کنونی کشور، بازگشت به فرهنگ گفتگو است. گفتگویی که نه از سر ضعف، بلکه از موضع عقلانیت و حفظ منافع ملی صورت گیرد.
در پیچوخم تاریخ معاصر ایران، ایدهای چون “گفتگوی تمدنها” زاده شد که میتوانست پلی بر فراز شکافهای عمیق فرهنگی و سیاسی بزند. سالها از طرح این مفهوم توسط سیدمحمد خاتمی میگذرد، اما نه تنها این گفتگو هیچگاه به شکوفایی کامل نرسید، بلکه امروز، طراح آن نیز در میان اکثریت افکار عمومی اعتباری ندارد.
ایرانیان، خسته از وعدههای نافرجام، دیگر گوش شنوایی برای چنین ایدهآلهایی ندارد. این واقعیت تلخ، نمادی از انسداد سیاسی است که کشور را به محاقی تاریک فرو برده. قهقرایی که در آن، حتی کلمات امیدآفرین هم به حاشیه رانده میشوند. نگاهی به سلسله اعتراضات از سال ۸۸ تا امروز، همچون زنجیرهای از زخمهای التیامنیافته، نشاندهنده این است که هر موج ناآرامی، بخشی از جامعه مدنی را از میدان به در کرده است. این اعتراضات، با اشکال گوناگونشان، از جنبشهای خیابانی تا فریادهای مجازی، نه تنها نتوانستهاند تغییرات پایدار ایجاد کنند، بلکه هر بار، لایهای از ناامیدی را بر پیکره جامعه افزودهاند.
فعالان اجتماعی، سیاسی، روشنفکران و روزنامهنگاران مستقل، با تلاشهای خود، گاه تأثیراتی مقطعی بر جای گذاشتهاند، اما این کوششها، هرگز نتوانسته مسیر سیاستگذاری کلان را به ریل مطلوب برای جامعه بازگرداند. گویی سیستم، همچون دیواری نفوذناپذیر، هر صدای اصلاحی را در خود هضم میکند و به فراموشی میسپارد.
اکنون، پس از رویدادهای تلخ روزهای اخیر که با دخالت پیدا و پنهان از بیرون مرزها خسارتهای جانی و مالی فراوان همراه داشت، رخوت و یأس در میان امیدواران به اصلاح به مرز صفر رسیده است. کارشناسان، که روزگاری صدای عقلانیت بودند، دیگر تمایلی به سخن گفتن ندارند. گویی کلماتشان در برابر خشم عمومی، وزنی ندارد. در این میان، چهرههایی چون عباس عبدی، روزنامهنگار باسابقه، اعلام کرده که دیگر قلم به دست نمیگیرند. او که پس از جنگ ۱۲ روزه، با پیشبینیای دقیق هشدار داده بود که ایران به سادگی پا به سال ۱۴۰۵ نخواهد گذاشت، اکنون در سکوت فرو رفته است. فیاض زاهد نیز، که پیش از اتفاقات دیماه تأکید کرده بود پزشکیان باید هر چه زودتر به وعدههایش عمل کند تا از خشم عمومی در امان بماند، با پیامی اخلاقی و خداحافظیوار، از گفتگو کنارهگیری کرده: “اخلاقیترین روش در این میان سکوت است… دیگر نخواهم نوشت و به کنج ادبیات باز خواهم گشت. خدا ایران ما را حفظ کند. بدرود.”
این عقبنشینیها، نه تنها نشانهای از خستگی فردی، بلکه علامتی از بحران عمیقتر است. جایی که حتی اندک کسانی که به رغم هزینه گفتوگو میکردند، میدان را خالی کردهاند.در روزهایی که سایه جنگ بر سر کشور سنگینی میکند و مذاکرات، تحت تأثیر لشکرکشی آمریکاییها، همچنان با واسطه پرتنش پیش میرود، جامعه ایرانی در اوج عصبانیت به سر میبرد. گفتگو، که میتوانست پلی برای آشتی باشد، اکنون خریداری ندارد. اما دقیقاً در همین نقطه بحرانی است که باید بر آن پافشاری کرد. کشور به محاق رفته ما، که در انزوای داخلی و خارجی غوطهور است، تنها با بازگشت به اصل گفتگو میتواند گرههای کور خود را بگشاید. نه با سکوت، نه با رادیکالیسم، بلکه با صدایی متحد و عقلانی که از دل جامعه مدنی برخیزد. اگر امروز، حتی در میان این تاریکی، به گفتگو پناه نبریم، فردا چه خواهد ماند جز ویرانهای از فرصتهای از دست رفته. گفتگو نه یک گزینه، بلکه تنها گرهگشای این محاق است.