آنچه امروز بهنام «باغ سنگی سیرجان» شناخته میشود، بیش از آنکه یک مکان جغرافیایی باشد، یک وضعیت است؛ وضعیتی فلسفی، اجتماعی و تاریخی. باغ سنگی نه صرفاً مجموعهای از درختان خشکیده و سنگهای آویخته، بلکه روایتی است از مواجهه انسان با گسست، فقدان و فروپاشی معنا. در این باغ، انسانِ بهحاشیهراندهشده، بی آنکه زبان گفتار در اختیار داشته باشد، جهانی بدیل میسازد و آن را پیش چشم ما میگذارد؛ جهانی که نه آرامشبخش است و نه دلگرمکننده، اما صادق و صریح است.

روایت مشهور باغ سنگی از خوابی آغاز میشود؛ خوابی که «درویشخان اسفندیارپور» دیده است.
خوابی که محتوای دقیقش هرگز روایت نشد و شاید اساساً قرار نبود روایت شود. برخی خوابها، همچون برخی حقیقتها، برای بازگویی نیستند؛ آنها باید زیسته شوند. درویشخان پس از آن خواب نه سخن گفت و نه توضیح داد؛ او تنها شروع کرد به عمل کردن. سکوت او، سکوتی منفعل نبود، بلکه سکوتی آفریننده بود؛ سکوتی که بهجای کلمه، شکل و ماده آفرید.
از فردای آن خواب، درویشخان به جمعآوری سنگهای سوراخدار پرداخت؛ سنگهایی که از دل طبیعت خشن و کمبار جنوب کرمان بیرون میآمدند. مسیرهای یک تا هفت کیلومتری میان رودخانه سوچ، گلهداری و زمینش، به راههای آیینی بدل شدند. او حدود ۲۰۰ درخت خشکیده را در خاک کاشت؛ درختهایی که دیگر نشانی از رویش نداشتند، اما قرار نبود به همین وضعیت بسنده کنند. این درختها، برخلاف منطق زیستشناسی، میوه دادند؛ میوههایی سرد، سنگین و خاموش. سنگها با سیمهای تلگراف و تلفن از شاخهها آویزان شدند و این سیمها نشانه ورود جهانی دیگر به زیستجهان درویشخان بودند.
درختان باغ سنگی تنها حامل سنگ نیستند. گاهی چرخدندههای فرسوده، لاستیکهای پنچر، انبارکهای نفت، قوطیهای حلبی و حتی شناور کولر از شاخهها آویزاناند. این اشیای بهظاهر زائد و بیمصرف، در این باغ معنایی تازه پیدا میکنند. آنها نه ابزارند و نه زباله؛ بلکه نشانههاییاند از هجوم ناگهانی جهان صنعتی به زیست سنتی. گویی درویشخان، بی آنکه نظریهپرداز باشد، شهودی عمیق از نسبت میان تکنولوژی و طبیعت داشت؛ نسبتی که در آن، ماشین نه ادامه دست انسان، بلکه جانشین جان او میشود.
درویشخان کر و لال بود. این ویژگی، اغلب بهعنوان رمز رازآلودگی باغ سنگی مطرح میشود. اما مسئله اصلی نه ناتوانی او از سخن گفتن، بلکه نابسندگی زبان معمول برای بیان تجربهای است که زیسته بود. برخی تجربهها آنقدر عمیق و تکاندهندهاند که در قالب کلمات روزمره جا نمیگیرند. در چنین لحظههایی، انسان بهجای گفتن، میسازد؛ بهجای توضیحدادن، نشانه میگذارد. باغ سنگی را باید نه همچون معمایی با پاسخ نهایی، بلکه همچون متنی گشوده خواند که هر نسل و هر بیننده، با اضطرابها و پرسشهای زمانه خود، معنایی تازه از آن استخراج میکند.
برخی باغ سنگی را صرفاً اعتراض درویشخان به ازدستدادن زمینهایش در جریان اصلاحات ارضی میدانند. بیتردید این واقعه تاریخی نمیتواند بیتأثیر بوده باشد. اصلاحات ارضی برای بسیاری از روستاییان، نه رهایی بلکه ازهمگسیختگی بود؛ گسست از نظم پیشین، از رابطه دیرینه با زمین، از معنایی که خاک در زندگیشان داشت. اما فروکاستن باغ سنگی به واکنشی شخصی یا سیاسی، سادهسازی تجربهای است که لایههای عمیقتری دارد. هنر، زمانی که اصیل باشد، از مناسبتهای تاریخی فراتر میرود و به وضعیتهای بنیادین انسانی دست میزند.
باغ سنگی کیفیتی دهشتناک از نازایی، سترونی و نفرین را پیش چشم میگذارد. درختانی که باید زاینده باشند، عقیماند؛ اما همین عقیمبودن بهگونهای پارادوکسیکال، به تولیدی تازه منجر شده است. اینجا با نوعی «باروری منفی» مواجهایم که نشانههای مرگ و خشکی را تکثیر میکند. این وضعیت، بسیار شبیه احساس فروبستگی و اضطراری است که بسیاری از هنرمندان مدرن در آثارشان بازنمایی کردهاند؛ احساسی از به بنبست رسیدن جهان و فروپاشی معناهای پیشین.
«مرتضی فرهادی»، مردمشناس، باغ سنگی را بزرگترین «پیکرهکلاژ» ایران دانسته است؛ تعبیری دقیق که نشان میدهد با اثری مواجهایم که نه یک محوطه طبیعی، بلکه مجموعهای از پیکرهها و نشانههاست. برخی از درختها، به تعبیر او، «درختپیکره»هاییاند که هرکدام معنایی مستقل دارند. در یکی از نمونهها، درختی بهشکل جانوری چهارپا، شبیه گوزن، دیده میشود که گردن خود را با عصبیتی آشکار به عقب خم کرده و سر را رو به آسمان بالا برده است؛ گویی در حال فریاد یا شکایت است. این تصویر، بیش از آنکه طبیعی باشد، اسطورهای است؛ جانوری قربانی که میان زمین و آسمان معلق مانده و پاسخی برای دردش نمییابد.
باغ سنگی، درنهایت، نه بیانیه است و نه پیام. این باغ آینهای است که ما را وادار میکند به خودمان نگاه کنیم؛ به نسبتمان با زمین، با تکنولوژی، با سکوت و با فقدان معنا. درویشخان جهانی ساخت که در آن سنگها سخن میگویند، درختها فریاد میکشند و سکوت، بلندترین صداست. او نشان داد که حتی درنهایت محرومیت، از زبان، از زمین، از نظم پیشین زندگی، انسان میتواند دست به آفرینش بزند. آفرینشی که نه امید سادهدلانه میدهد و نه تسلی فوری، اما ما را از بیحسی نجات میدهد.
باغ سنگی سیرجان نشانهای است از ناتوانی زبان در برابر بیان برخی حقیقتها. برخی حرفها آنقدر سنگین، سرد و دلهرهآورند که نمیتوان آنها را گفت و شنید؛ چارهای نیست جز آنکه بیصدا فریاد شوند. درویشخان، پس از ملاقات با روح زمانه، به همین شیوه با ما سخن گفته است. او آنچه را دیده و تاب گفتنش را نداشته، در قالب درختهایی خشکیده و سنگهایی آویخته به ما سپرده است. این باغ حاصل دیداری است با زمانهای که رویش در آن متوقف شده و معنا از آن عقبنشینی کرده است. درویشخان پس از این دیدار، نه سخن گفته و نه سکوت کرده؛ او باغی بنا کرده است تا آنچه گفتنی نبود، برای همیشه دیده شود.