«کنیزکان عمارت ملکخانی» نوشته جدید بلقیس سلیمانی راهی بازار کتاب شده است. سلیمانی، این رمان را داستان زنان معرفی میکند، داستانی سمبولیک از زنان در لایههای پنهان مناسبات و ساختارهای جامعه سنتی ایران.
به گزارش کرماننو، بلقیس سلیمانی دربارۀ رمان جدید خود گفت: «این کتاب حدود یک هفته است که منتشر شده و قرار بود که زودتر منتشر شود اما شرایط این اجازه را نداد. البته فکر نمیکردم با شرایط حاضر، الان هم کتاب منتشر بشود. امیدوارم بتواند جای خود را پیدا کند».
او افزود: «موضوع «کنیزکان عمارت ملکخانی» زنان است، منتها داستان کمی تمثیلی و سمبولیک است. داستان به لایههای پنهان مناسبات و ساختارهای جامعه سنتی ایران اشاره دارد و نشان میدهد چگونه زنان در برآورده کردن خواستههایشان ناکام میمانند، چطور به بازی گرفته میشوند و بهطور کلی چطور در خدمت ساختارهای کلانتری مانند خانواده، جامعه و قبیله قرار میگیرند؛ تقریبا میتوان گفت زنها حتی در تقابلهایشان نیز به نوعی در خدمت این ساختار هستند».
سلیمانی با بیان اینکه به لحاظ فرم سعی کرده تازگیهایی داشته باشد، خاطرنشان کرد: «داستان برگرفته از فرمی از یکی از افسانههای عامیانه به نام «خاله سپیتک» از اوسنههای مشهور ناحیه کویری ایران است. البته شاید بتوان گفت هم فرم و حتی محتوای رمان نیز تحت تأثیر آن افسانه شکل گرفته است».
او دربارۀ استفاده از اقلیم در داستانهایش نیز گفت: «سعی کردم این بومیگرایی در خدمت یکسری ایدههای کلانتر باشد؛ در واقع اقلیم خودبهخود و به صرف اقلیم بودن مورد بهرهبرداری قرار نمیگیرد. اقلیم، سنن و آیینها در خدمت ایدههای بزرگتری مانند ساختارهای بهرهکش و تبعیضآمیز است که اگر این آیین و سنن نباشد چه اتفاقاتی میافتد، همه اینها برای حفظ ساختار کلانتر هستند و زمانی که این ساختار بشکند، آیینها و سنن از بین میرود، آیینها تا جایی کارآیی دارند که در خدمت ساختارها باشند».
داستانی از زندگی زنان
در معرفی «کنیزکان عمارت ملکخانی» آمده است: داستان این رمان داستان زندگی زنانی است که به رغم اختلاف نسلی و طبقاتی، سرنوشتی کم و بیش یکسان دارند. رنج میکشند، خیانت میبینند، کینه میورزند و انتقام میگیرند. بر خود و مردان زندگیشان زخم میزنند. زندگی برایشان آوردگاه بقا و انتقام میشود. عشق و همدلی و همراهی در برهوت زندگیشان گم میشود. میدان رزمی زنانه از دل آیینها و تاریخ اجتماعی سر برون میآورد و زنان داستان را چونان زنگیان مست روبهروی هم قرار میدهد. تیغ میکشند و جام زهر مینوشند و مینوشانند. خواهری نمیکنند و با نفرت از یکدیگر، خشم و انتقام را در درون خود همچون آتشی گدازان روشن نگه میدارند. چه چیزی آنها را تا به این حد هیولاوش کرده است؟ چرا تاریخ و فرهنگ و سیاست همدست میشوند با شر درون آدمها، به جای آنکه مامنی باشند برای انسان تنها و درمانده امروز؟ چرا آدمیان، عمارتهای پوسیده را نقش و نگار میزنند و مرمت میکنند وقتی از پایبست ویراناند؟ چرا زنان به جای پنجه کشیدن بر روی یکدیگر و تیغ در کف گرفتن به یاری یکدیگر برنمیخیزند؟ این زخمها و خونها تاوان کدام گناهاند و آیا سر باز ایستادن دارند؟
در نوشتۀ پشت جلد کتاب هم آمده است: «برای توران خانم، که از اول گِلش را از رنج و ماتم سرشته بودند، مرگ اردلان حکم عروسی را داشت. سالها دنبال بهانهای برای سوگواری میگشت و حالا خدا یک خوبش را در کاسۀ او گذاشته بود؛ پسری دانشگاهدیده، رعنا، جوان، خوشقد و قیافه، در غربت، در یک حادثۀ مرموز تصادف کشته میشود، جسدش هرگز به خانه بازگردانده نمیشود تا کس و کارش عقدههای دلشان را در کنار آن خالی کنند. از او یتیمی باقی میماند که معلوم نیست مادرش کی و کجایی بوده، و از همه مهمتر این پسر فرزند ارشدِ زنی بوده که تمام هنر و افتخارش زاییدن سه پسر برای طایفه ملکخانی و شوهر زنبارهاش بوده. و حالا یکی از آنها از صفحه روزگار محو شده. همان که بهترینشان بوده و مادرش او را از همهچیز و همهکس بیشتر دوست داشته».