استخوان‌سوزِ سیاهی و زمستان شده‌ام بلکه نوروز بیاید، به بهارم برسم

0

علی ملازاده

هر سال دیگری بود اسفند و رمضان در روزنامه داشتیم در مورد افزایش قیمت میوه و برنج و زولبیا و بامیه می‌نوشتیم. از ممنوعیت صادرات خرما و جهش ناگهانی قیمتش در آغاز رمضان می‌گفتیم و از بررسی بودجۀ سال نو و اعداد و ارقامش در مجلس. از اینکه سهم هر نهاد و سازمانِ باهوده و بیهوده‌ای، چه تغییری کرده و چقدر بالا و پایین شده. اینکه سال بعد چقدر کسری بودجه داریم، موافقین و مخالفین در مجلس، به بهانۀ اعداد چه می‌گویند و اینکه نظر دولت چیست. اینکه کدام مصوبه با قانون اساسی و شرع، مطابقت دارد و کدام در تضاد است.

از کاندیداهای شورای شهر و ترکیب احتمالی ائتلاف‌ها می‌نوشتیم و از اینکه آیا آن‌ها که همیشه در ترکیب نهایی شورا مانده‌اند باز هم می‌مانند یا نه. و اینکه آیا چهره‌های جدید، مانند بسیاری از جدیدالورودهای دوره فعلی، غافلگیر و زمین‌گیرمان می‌کنند یا نه.

از وعدۀ استاندار برای «لبخند دنیا به کرمان ۱۴۰۵» و سند دیده‌نشدهٔ «کرمان برفراز» گزارش و یادداشت می‌رفتیم و از تنهاییِ رهاشده و معصومیتِ «شفیع‌آباد» و زنان «گوجینو». از اینکه امسال امیدوار بودند پس از ثبت جهانی، اتفاقی نو برایشان دَراُفتد و طرحی نو دَراَندازند.

از سفر می‌گفتیم و اینکه روزبه‌روز دارد به «نقطه صفر» نزدیک می‌شود. از افزایش قیمت ارز و طلا می‌نوشتیم و دعوای نماینده‌های کارگران، کارفرمایان و دولت در شورای‌عالی کار، برای تعیین حداقل دستمزد.

از چهارشنبه‌سوری و پیشینه‌اش در تاریخ و ادبیاتمان تیتر می‌زدیم و اینکه از کجا دچار انحراف شد و از کجا دچار انحراف شدیم. نقد و بررسی می‌نوشتیم بر رویدادهای توخالی و توپُرِ فرهنگی و هنری استان.

دیگر چه خبر؟

هم‌زمان با همۀ این کارها، داشتیم لحظات زندگی‌مان را بزک می‌کردیم و می‌ریختیم در اقیانوس شبکه‌های اجتماعی و اینترنت.

اما امسال، زخم‌های ناتمام دی‌ماه را داشتیم و نفس بریدۀ اینترنت را. بعد جنگ آمد و خیمه زد روی تمام دغدغه‌ها و دلخوشی‌های ریز و درشتمان. شد اولویت اول خبر و بی‌خبری‌مان. رفت

صدر شنیده‌ها و تکذیب‌شدن‌ها و تأییدشدن‌ها. رنگ و طعم همه چیز را تغییر داد.

جنگ، همه آن‌ها را که گفتم، از سطرها و عکس‌های روزنامه یا پاک کرد و یا کم‌رنگ. جا و سایۀ خودش را، در تمام صفحات روزنامه پهن کرد و شد تیتر و عکسِ اول. متوجه نشدیم کِی لباس‌های گرم زمستانی‌مان جایش را داد به لباس‌های سبک‌تر. ندیدیم کِی درخت‌ها، برگ‌های جدید و شکوفه‌های نو دادند. اما تقویم و طبیعت می‌گویند فارغ از اینکه ما سبزه کاشته و سماق و سمنو خریده باشیم یا نه، عید نزدیک است و بهار خودش را رسانده است به ما.

در این سرزمین، رمزِ زندگیِ نوروز و رازِ بودنش در همین است. ورای طوفان‌ها، مغول‌ها، طاعون‌ها، سیل‌ها و جنگ‌ها زنده مانده است و به ما یادآوری می‌کند که فارغ از زخم‌ها و دردها و سختی‌های این روزها، امیدوار و «زنده» بمانیم و آن را جشن بگیریم. چرا و چنان که در بیتی از «شهریار»، که در تیتر آمده، نوروز است که ما را به بهارمان می‌رساند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.