نویسنده: مهدی حشمتی
طفلی به نام شادی، دیریست گم شده است؛
با چشمانی روشن و براق،
با گیسوانی بلند، به فرازِ آرزوها…
هر کس نشانی از او دارد،
ما را باخبر کند؛
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس،
و سوی دیگر خزر.
بررسی جایگاه شادی در ایران، بسانِ تماشای نقاشی پیچیدهای است که هم رنگهای شاد دارد و هم سایههای تیره.
شادی همچون نور خورشید است و پرورش آن، همواره لذتبخش است. آمارهای جهانی (مانند گزارش شادی جهان) معمولاً ایران را در رتبههای میانی و پایین قرار میدهند؛ اما این ارقام و اعداد، همیشه تمام ماجرا را بازگو نمیکنند
برای نمونه، در سال ۲۰۱۸ از میان ۱۵۶ کشور، ایران در رتبه ۱۰۶ و در سال ۲۰۱۷ در رتبه ۱۰۸ قرار گرفته است. همچنین نمره شادی در ایران در بازههای زمانی ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ و ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۵، کاهش قابلتوجهی را نشان میدهد.
(به دلیل عدم دسترسی نویسنده به شبکههای جهانی در زمان نگارش، رتبههای سالهای اخیر قابل ارائه نیست)
بهطور معمول، شادی با عواملی چون مشکلات سلامت روان، بحرانهای اقتصادی، تورم، اختلاس، نرخ بالای بیکاری، بحرانهای محیطزیستی، اضطراب، اعتیاد و چالشهای بینالمللی و جنگ گره خورده است.
روانشناسان و جامعهشناسان نیز تعاریف متفاوتی از شادی دارند؛ افلاطون در کتاب «جمهوری»، شادکامی را حالت تعادل و هماهنگی میان سه مؤلفهی استدلال، هیجان و امیال معنا میکند، در حالی که فروید شادی را کاهش تنش میداند. اما در این میان، شوپنهاور تعریف جالبی دارد؛ او معتقد است وقتی میلی ارضا میشود، میل دیگری جایگزین آن میشود و این شادی تنها تا مدت محدودی پس از دستیابی به آن میل دوام میآورد.
میتوان شادی را به چند دسته تقسیم کرد:
-شادی لحظهای:لذتهای کوچک روزمره، مانند نوشیدن یک فنجان چای داغ در کافهای دنج یا یک لبخند دوستانه.
– شادی عمیق:احساس رضایت از زندگی و دستیابی به معانی شخصی.
-عادات شادیبخش:فعالیتهایی نظیر قدردانی، ورزش و ارتباط با دیگران که این حس را تقویت میکنند.
وقتی شکاف طبقاتی عمیق میشود، احساس ناامنی و مقایسهی اجتماعی، شادی عمومی را کاهش میدهد. جوامعی که در آنها اعتماد متقابل و شبکههای حمایتی قوی وجود دارد، معمولاً سطح شادی بالاتری را تجربه میکنند.
زمانی که مردم نگران آینده، امنیت شغلی یا مسائل سیاسی نباشند، فضای کلی جامعه شادتر میشود. احساس عدالت و برابری در اجرای قوانین، مستقیماً بر رضایت از زندگی تأثیر میگذارد. جالب است که در جوامعی با احساس تعلق قوی، حتی با وجود مشکلات اقتصادی، مردم شادی بیشتری دارند.
تورم و مشکلات معیشتی، فشاری سنگین بر روحیه مردم وارد کرده و مستقیماً شاخصهای رضایت از زندگی را تحت تأثیر قرار میدهد. در کشور ما، به دلیل وجود سختیها، شادیهای کوچک، جمعهای دوستانه و جشنهای سنتی نظیر نوروز و شب یلدا، همچون یک «پناهگاه» عمل میکنند. این مناسبتها به مردم اجازه میدهند تا برای چند ساعت یا چند روز، از روزمرگی فاصله گرفته و برای ادامه مسیر، انرژی بازیافت کنند.
جامعهی ایرانی آموخته است که زندگی، ترکیبی از سختی و آسایش است؛ این پذیرش در لایههای مختلف جامعه، مانع از فروپاشی کامل در ناامیدی میشود. این پدیده را میتوان «تابآوری فرهنگی» نامید. اما این تابآوری به معنای نبودِ مشکل نیست، بلکه به معنای «چگونگی کنار آمدن با مشکلات و دوباره لبخند زدن» است.
به عقیدهی نویسنده که سالهاست با شادی مردم پیوند مستقیم دارد، ما در دورهای پرفشار و چالشبرانگیز قرار داریم که به «بحران شادی» نزدیک میشود. مردم ایران از تابآوری برای لبخند زدن استفاده میکنند، اما این به معنای نبودِ درد و نگرانی نیست.بسیاری از افراد همزمان با نگرانی از آینده، تلاش میکنند تا لحظات را نیز بهخوبی سپری کنند؛ این تضاد میتواند حس بحران را ایجاد کند، حتی اگر جامعه بهظاهر کاملاً فرو نریخته باشد.
شاید تعریف شادی در زندگی ایرانی تغییر کرده است؛ از شادیهای بزرگ و پرزرقوبرق، به سمت شادیهای کوچک و شاید پایدارتر، مانند یک گفتگوی دوستانه یا صرف غذایی خانگی در جمع خانواده، حرکت کردهایم. با این حال، جامعه متأسفانه به سوی بحران شادی در حرکت است. در این بحبوحه، در میان جنگ و مشکلات اقتصادی، مدیران فرهنگی باید برای فرار از این بحران، برنامههای مشخصی داشته باشند؛
برنامههایی نظیر:
– حمایت از هنرهای محلی و خیابانی؛
– تسهیل برگزاری جشنهای کوچک؛
– تمرکز بر سلامت روان جامعه؛
– تقویت فضاهای عمومی و شهری؛
– و شنیدن صدای واقعی مردم.
شادیِ جامعه باید برای مسئولان از یک «دستور کار موقت»، به یک «عادت روزانه» تبدیل شود. مدیران فرهنگی با تمرکز بر نیازهای واقعی مردم، میتوانند فضای شادی را دوباره زنده کنند؛ اما این امر مستلزم تغییر بنیادین در رویکردهای برنامهریزی فرهنگی است.
به قول قیصر امینپور:
«باز هم همان حکایت همیشگی…
پیش از آنکه با خبر شوی،
لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود؛
آی… ای دریغ و حسرت همیشگی،
ناگهان چقدر زود دیر میشود!»